تبليغاتX
برای اطلاع پیدا کردن از به روز شدن عضو خبر نامه شوید





Powered by WebGozar

بدون خدا هرگز
( خدایا دلی به ما بده که تو را با تمام وجود بفهمیم)

آخرین آلوده های ایم
از دستم نبود
این همه راز نهان
از من نبود
تا به کی در فهمیم
در عمل بی قرار
از عمل
در بینهایت فاصله
این عمل تا کی غریب است
بی عمل هیچاست
این همه فهمیدنی
تا ختم تا فهم را  درمان کنم
با عمل در هم بریزم جان کنم
خوب بود
از حرف چیزی به بالا می کشید
خواب
 درد ما را آرام در گوش باد می وزید
باد هم در خیال ما از غصه آب می شد
باد افروخت و گفت
این درد حاصل نادانی است
پس بجوی که حاصلش دردخدا شود

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت 1 قبل از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

آخرین لحظه اگر آب شدم

باکی نیست

لحظه ها  در گذر باد می شکنند

باز در این خانه باز است

کوچه خلوت

درحیاط آینه ها روی زمین می رقصند

آب در حوضچه حرف از او می زد

چه صدای بود

که مرا بیمارکرد

در و دیوار به من خیر شدند

گفتند چرا این جای

گفتم

شاید کنار بامم

شاید در نسیمم

شاید در آب خنک رودخانه

بله

هرچه بگویم

در زیر برفها نمی ماند

زنگ تفریح دارد تمام می شود

ومن

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 11 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

آهسته روی خط زندگی

پاورچین تماشا می کرد

لحظه ها هر چه جلوتر می رفت

حسرت بودن دیدن

خاک را نوازش می کرد

آیا حقیقت دارد

دوست داشتن

نفرت از لحظه ای که تو در آن نیستی

خوب می فهمم

چه کار، بی خودی کردم

تو را فراموش کردم

گریه کردم

درنبودت خود نبودم

نمی دانم لحظه ها مرا می بیند

یا که پرواز مرا می خواند

می شود بی خیال همه ی

حادثه ها

رنگها

مزه شیرین عسل

حتی آهنگ جوش و خروش دریا

داشتم فکر می کردم

گویا راهی پیداست

همه چیز درآنجا

رنگ زیبای تو رامی فهمد


+ نوشته شده در  86/09/21ساعت 10 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 
گفتار برای آینده......

+ نوشته شده در  86/08/22ساعت 0 قبل از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

 

کی در آغوشت هستم               کی در آیین هستم  

بعضی وقتها به یک آرامشی می رسیم که فکر می کنیم تو رو فراموش کردیم بعضی وقتها خیلی می خندیم وخیلی گریه می کنیم باز تو رو فراموش می کنیم باز وقتی تنها می شویم هیچ کس اطراف ما نیست دوست داریم من وخودت با هم باشیم واین با هم بودن را را همیشه داشته باشیم ولی بندها نمی گذارند یاخودمون نمی گذاریم

 

من اشتباه کردم

کم کرد ام خود راه

آزاد و رها باشیم

در اوج خدا باشیم

در آخرین دیدار

آهسته به راه باشیم

گویا که من بودم

اما چه پیمودم

باخود چه ها گفتم

باخود چه ها کردم

کی در خبرم روزی

کی بی خبرم روزی

کی در آغوشت هستم

کی در آیین هستم

 

 

 

 


+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 6 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

 ما همیشه باز می می مانیم از حادثه ها

وقتی می خواهند خمیر رو در تنور بگذارند آتش روشن می کنند خمیر رو آماده می کنند و بعد در تنور می گذارند خمیر یک نان خوش مزه ای می شود  او که خیلی ما رو دوست داره می خواهد ما خوش مزه و قشنگ بشویم وبعد ما رو پرواز می ده طوری که یک نقطه می شویم و او رو بزرگ می بینیم وخود رو کوچک هر کاری  بهای دارد باید ما بسوزیم تا  قشنگ بشویم بسوزیم تا شگوفه بدهیم و راحت بدون این که دست پاه بزنیم تو دریا ی پر مهر خدا شنا کنیم ولی چگونه با مبارزه بانفس  مبارزه با خواستهای شیطانی ----  که من.....

 


+ نوشته شده در  86/08/13ساعت 10 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

 

رفتی از این خانه

بردی آن همه شور و حال مستانه

لحظه ای خود را نشان دادی

ما را به حال خود امان دادی

وقتی تو در دلم بودی

گریه هایم معنی پرواز می داد

بوی عطر گل یاس می داد

دیدگانم همه چیز را با تو می دید

آسمانم همیشه اسم تو را می خواند

گذشته است آن روزها

پریده است آن همه نغمه های بارانی

دگر من نیستم تو هستی

بیا به حال حسرتم دلی بسوزان

بیا و هدیه بیاور عشق آسمانی را         

                                

                                                   از باغبان درویش


+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 3 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 
گفتار برای آینده...

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

 

 آسمان بوی بهاری می دهد

 

کوچه هادارند صدایت می کنند

نغمه ها آهسته نگاهت می کنند

باد فریادی به بالا می برد

خنده ها گویای حوادث می شوند

ساز ها با رنگ ها در هم شدند

خوی باران را فراموش کردام

آه جانان را چه مدهوش کردام

بر سر میزات

              خود را فراموش کرد ام

خواستم باشم ولی دیدام که تنها مانده ام

لحظه ای  در خود شوم آهسته پروازی کنم

در زمان عاشقان آینه دار خود شوم

نازنین باران ببار

طوفانی از آنان ببار 


+ نوشته شده در  86/08/10ساعت 6 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 
آن سوی آفتاب

پرواز کردیم و دیدیم آن چرا که باید می دیدیم و یا خیال کردم که دیده ام و تیری بر بالمان خرد که ما را زخمی کرد وچند دقیقه ای است که در یک گذرگاه داریم راه می رویم ولی نمی دانم خروجی آن کجاست می خواهم روزی قدم به آسمان بگذاریم روزی فریاد زمان سر دهم روزی به خاک خود بمالم شاید نسیم سحر بوی گلهای تو را به من برساند می رساند وقتی می رساند که دیگر چیزاز من نمانده وباید از نو شروع کنم دوست من تو بی نهایت بار خود را به من نشان دادی و من کور بودم تو در کنار من بودی ندید ام تو در هنگام ساختن زنجیر های سوزان در کنارم بودی می خواستی مرا با خود ببری ولی من نیامدم چه بگویم از این همه در خواب رفتن دارد زخمم چرکین می شود دوای درد من توی که آرامش بخش دردهای بیا که همه چیز با تو آغاز می شود بیا چیزی بزرگ تر از خورشید را هدیه بیاور بیا دلم را پور نور کن تا که جز تو هیچ چیز را نبینم میدانم سخت است ولی تو می توانی ....


+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 
گفتاری  برای آینده.........

اگر مایلید وبلگ هم دیگر را لینگ کنیم در

 بخش نظرات اعلام کنید


+ نوشته شده در  86/08/07ساعت 9 قبل از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

روز حسرت

آسمان داشت سیاه می شد من فکر می کردم شاید طوفانی در راه است اما این گونه نبود در کنار من مردی ایستاده بود با چهره ای بسیار شاد به او گفتم چرا تو این گونه شادی او به آرامی گفت من به او گوش دادم وعمل کردم او مرا بخشید..... چند قدمی دیگر رفتم فردی روی سنگی نشسته بود به او  سلام کردم صدای مرا نمی شنید او هر چند لحظه سرش را بالا می آورد وبه فرد کناری که خیلی خوشحال بود نگاه می کرد وخیس عرق می شد از او سوال کردم او گفت از من مپرس که باور نکردم امروز راه دیگر راه برگشتی نیست دارند مرا به گشت زار آتش می برند

 خدایا در روز حسرت خودت همراه من باش که من بی تو راه  را کم می کنم .....


+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 9 قبل از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

 چه کسی قایق را سوراخ کرد

هر شخصی به همراه درونش در روی اقیانوس دنیا حرکت می کند من دارم هر بار قایقم را سوراخ می کنم و بهد می خواهم قایق ام را تعمیر کنم ولی می بینم آنقدر سوراخها زیاد است که تنهای  نمی تونم  خدایا به من توانی بده که قایق وجودم را تعمیر کنم خدایا صبری  بده  که در روی  قایق که  ایستادام  مشکلات  باعث نشود که تو را فراموش کنم وقتی تو خواستی چون که همه چیز به خواست توست و توانستم قایقم را تعمیر کنم بزگترین لذت یعنی لذت لقاء خود را نسیبم کن و به من بادبانی بده که به سرعت خود را به تو برسانم ودر این راه از همه سبقت بگیرم امین

+ نوشته شده در  86/08/04ساعت 10 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

خانه ای در دل بساز

آمدی که مرا بر بالین ابر نهی به آن سوی گل زار  ها ببری یا مرا سوار بر روح آتش صحرا  ببری باید آسان باشد برای تو این کارها . خدایا و در دلم ظهور کن بیا وخانه بساز بدون اجازه باغچه بساز بدون اجازه خدایا بیا من  تمام وسعت دلم را  به تو تقدیم می کنم بساز هر چه که می خواهی بیا مثل آنها روزها در دلم  رودخانه از محبت بساز دیگر طاقت دوریت را ندارم تورا می بینم میان نظم دانه های انار تورا  در کنار سفره ای از گلاب می بینم ومی فهمم چقدر از تو فاصله گرفتم ..... می بینم خانه های تو را چگونه در دلم خراب کردم ...مرا... بیا بیا

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 1 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

 من تو را بیرون کردم

سالها گذشته است و این طلای زمان هیچ وقت متوقف نمی شود گفته بودی این کار را نکنم وکردم گفته بودی این را نخورم ولی خوردم گفته بودی به خودم احترام بگذارم ولی گوش ندادم بله ای دوست غریب من به تو گوش ندادم

وتو را آن گونه که هستی باور نکردم و می دانی من تو را از خوذم راندم ولی تو هر روز هر لحظه بامن بودی ومی دیدی چگونه مشتاق دیار غیر تو بودم باز به من امیدوارم که دوباره پیش تو آیم چون می دانی چه عاقبتی منتظر ماست عاقبتی که تو به هر بهانه می خواهی ما را ببخشی  نمی دانم مثل اینکه هنوز در خم  یک کوچه ایم درون خود گیر کرده ایم ای مهربان زه بنده ... مرا که ........


+ نوشته شده در  86/08/02ساعت 9 قبل از ظهر  توسط باغبان درویش  |