از دستم نبود
این همه راز نهان
از من نبود
تا به کی در فهمیم
در عمل بی قرار
از عمل
در بینهایت فاصله
این عمل تا کی غریب است
بی عمل هیچاست
این همه فهمیدنی
تا ختم تا فهم را درمان کنم
با عمل در هم بریزم جان کنم
خوب بود
از حرف چیزی به بالا می کشید
خواب
درد ما را آرام در گوش باد می وزید
باد هم در خیال ما از غصه آب می شد
باد افروخت و گفت
این درد حاصل نادانی است
پس بجوی که حاصلش دردخدا شود

آخرین لحظه اگر آب شدم
باکی نیست
لحظه ها در گذر باد می شکنند
باز در این خانه باز است
کوچه خلوت
درحیاط آینه ها روی زمین می رقصند
آب در حوضچه حرف از او می زد
چه صدای بود
که مرا بیمارکرد
در و دیوار به من خیر شدند
گفتند چرا این جای
گفتم
شاید کنار بامم
شاید در نسیمم
شاید در آب خنک رودخانه
بله
هرچه بگویم
در زیر برفها نمی ماند
زنگ تفریح دارد تمام می شود

آهسته روی خط زندگی
پاورچین تماشا می کرد
لحظه ها هر چه جلوتر می رفت
حسرت بودن دیدن
خاک را نوازش می کرد
آیا حقیقت دارد
دوست داشتن
نفرت از لحظه ای که تو در آن نیستی
خوب می فهمم
چه کار، بی خودی کردم
تو را فراموش کردم
گریه کردم
درنبودت خود نبودم
نمی دانم لحظه ها مرا می بیند
یا که پرواز مرا می خواند
می شود بی خیال همه ی
حادثه ها
رنگها
مزه شیرین عسل
حتی آهنگ جوش و خروش دریا
داشتم فکر می کردم
گویا راهی پیداست
همه چیز درآنجا
رنگ زیبای تو رامی فهمد


کی در آغوشت هستم کی در آیین هستم
بعضی وقتها به یک آرامشی می رسیم که فکر می کنیم تو رو فراموش کردیم بعضی وقتها خیلی می خندیم وخیلی گریه می کنیم باز تو رو فراموش می کنیم باز وقتی تنها می شویم هیچ کس اطراف ما نیست دوست داریم من وخودت با هم باشیم واین با هم بودن را را همیشه داشته باشیم ولی بندها نمی گذارند یاخودمون نمی گذاریم
من اشتباه کردم
کم کرد ام خود راه
آزاد و رها باشیم
در اوج خدا باشیم
در آخرین دیدار
آهسته به راه باشیم
گویا که من بودم
اما چه پیمودم
باخود چه ها گفتم
باخود چه ها کردم
کی در خبرم روزی
کی بی خبرم روزی
کی در آغوشت هستم
کی در آیین هستم

وقتی می خواهند خمیر رو در تنور بگذارند آتش روشن می کنند خمیر رو آماده می کنند و بعد در تنور می گذارند خمیر یک نان خوش مزه ای می شود او که خیلی ما رو دوست داره می خواهد ما خوش مزه و قشنگ بشویم وبعد ما رو پرواز می ده طوری که یک نقطه می شویم و او رو بزرگ می بینیم وخود رو کوچک هر کاری بهای دارد باید ما بسوزیم تا قشنگ بشویم بسوزیم تا شگوفه بدهیم و راحت بدون این که دست پاه بزنیم تو دریا ی پر مهر خدا شنا کنیم ولی چگونه با مبارزه بانفس مبارزه با خواستهای شیطانی ---- که من.....

رفتی از این خانه
بردی آن همه شور و حال مستانه
لحظه ای خود را نشان دادی
ما را به حال خود امان دادی
وقتی تو در دلم بودی
گریه هایم معنی پرواز می داد
بوی عطر گل یاس می داد
دیدگانم همه چیز را با تو می دید
آسمانم همیشه اسم تو را می خواند
گذشته است آن روزها
پریده است آن همه نغمه های بارانی
دگر من نیستم تو هستی
بیا به حال حسرتم دلی بسوزان
بیا و هدیه بیاور عشق آسمانی را
از باغبان درویش


کوچه هادارند صدایت می کنند
نغمه ها آهسته نگاهت می کنند
باد فریادی به بالا می برد
خنده ها گویای حوادث می شوند
ساز ها با رنگ ها در هم شدند
خوی باران را فراموش کردام
آه جانان را چه مدهوش کردام
بر سر میزات
خود را فراموش کرد ام
خواستم باشم ولی دیدام که تنها مانده ام
لحظه ای در خود شوم آهسته پروازی کنم
در زمان عاشقان آینه دار خود شوم

پرواز کردیم و دیدیم آن چرا که باید می دیدیم و یا خیال کردم که دیده ام و تیری بر بالمان خرد که ما را زخمی کرد وچند دقیقه ای است که در یک گذرگاه داریم راه می رویم ولی نمی دانم خروجی آن کجاست می خواهم روزی قدم به آسمان بگذاریم روزی فریاد زمان سر دهم روزی به خاک خود بمالم شاید نسیم سحر بوی گلهای تو را به من برساند می رساند وقتی می رساند که دیگر چیزاز من نمانده وباید از نو شروع کنم دوست من تو بی نهایت بار خود را به من نشان دادی و من کور بودم تو در کنار من بودی ندید ام تو در هنگام ساختن زنجیر های سوزان در کنارم بودی می خواستی مرا با خود ببری ولی من نیامدم چه بگویم از این همه در خواب رفتن دارد زخمم چرکین می شود دوای درد من توی که آرامش بخش دردهای بیا که همه چیز با تو آغاز می شود بیا چیزی بزرگ تر از خورشید را هدیه بیاور بیا دلم را پور نور کن تا که جز تو هیچ چیز را نبینم میدانم سخت است ولی تو می توانی ....

اگر مایلید وبلگ هم دیگر را لینگ کنیم در
بخش نظرات اعلام کنید

روز حسرت
آسمان داشت سیاه می شد من فکر می کردم شاید طوفانی در راه است اما این گونه نبود در کنار من مردی ایستاده بود با چهره ای بسیار شاد به او گفتم چرا تو این گونه شادی او به آرامی گفت من به او گوش دادم وعمل کردم او مرا بخشید..... چند قدمی دیگر رفتم فردی روی سنگی نشسته بود به او سلام کردم صدای مرا نمی شنید او هر چند لحظه سرش را بالا می آورد وبه فرد کناری که خیلی خوشحال بود نگاه می کرد وخیس عرق می شد از او سوال کردم او گفت از من مپرس که باور نکردم امروز راه دیگر راه برگشتی نیست دارند مرا به گشت زار آتش می برند
خدایا در روز حسرت خودت همراه من باش که من بی تو راه را کم می کنم .....


خانه ای در دل بساز

سالها گذشته است و این طلای زمان هیچ وقت متوقف نمی شود گفته بودی این کار را نکنم وکردم گفته بودی این را نخورم ولی خوردم گفته بودی به خودم احترام بگذارم ولی گوش ندادم بله ای دوست غریب من به تو گوش ندادم
وتو را آن گونه که هستی باور نکردم و می دانی من تو را از خوذم راندم ولی تو هر روز هر لحظه بامن بودی ومی دیدی چگونه مشتاق دیار غیر تو بودم باز به من امیدوارم که دوباره پیش تو آیم چون می دانی چه عاقبتی منتظر ماست عاقبتی که تو به هر بهانه می خواهی ما را ببخشی نمی دانم مثل اینکه هنوز در خم یک کوچه ایم درون خود گیر کرده ایم ای مهربان زه بنده ... مرا که ........







